پوستی

لغت نامه دهخدا

پوستی. ( ص نسبی ) منسوب به پوست. از پوست. جلدی. قشری.
- کاغذ پوستی یا کاغذ پوست آهو؛ کاغذی از پوست تنک کرده. قسمی کاغذ شفاف و محکم و شکننده.
- کلاه پوستی؛کلاه از پوست بره و بیشتر برنگ سیاه. مقابل کلاه ماهوتی یا مقوائی.
|| پوست فروش. || آنکه پوست کوکنار خورد و این در هند و در ایران قدیماً معمول بوده است. || مرد کاهل و سست. تریاکی.

فرهنگ معین

(ص نسب. ) ۱ - منسوب به پوست، جلدی، قشری. ۲ - تنبل، کاهل.

فرهنگ فارسی

( صفت ) منسوب به پوست.۱- جلدی قشری. یا کلاه پوستی. کلاهی که از پوست بره و بیشتر برنگ سیاه سازند. یا کاغذ پوستی. کاغذی که از پوست نازک ( مانند پوست آهو ) سازند قسمی کاغذ شفاف و محکم و شکننده. ۲- پوست فروش.۳- آنکه پوست کوکنار خورد ( در هند و ایران معمول بوده ). ۴- تریاکیافیونی.۵- تنیلکاهل و سست.

فرهنگستان زبان و ادب

{percutaneous} [علوم دارویی] ویژگی نوعی دارورسانی که در آن دارو ازطریق پوست به بدن رسانده می شود

جمله سازی با پوستی

💡 چرا خود دوستی زان پوستی تو وگرنه پای تا سر دوستی تو

💡 پیش کسی که کرد مرا عیب پوستین سرمای صبح دید و زمن عذرها بخواست

💡 سالار دزدان را بر او رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی بر او مزید کرد و درمی چند.

💡 پهلو به آفتاب زند پوستین من دارند آرزوی من پیر تا جوان

💡 پوستینی دید مرد نیک بخت دست خود بر پوستین بگشاد سخت

💡 از کوک باید چپر وزپوستین بره سپر ناوک سرمای قومی کآن بتنها میرسد