مقیمی

لغت نامه دهخدا

مقیمی. [ م ُ ] ( حامص ) مقیم بودن. اقامت:
بر درگه جبار ترا باد مقیمی
زیرا به از آن در، به جهان هیچ دری نیست.سنائی ( دیوان چ مصفا ص 62 ).|| دلالی. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

مقیم بودن. اقامت

دانشنامه عمومی

مقیمی (ازبکستان). مقیمی ( به ازبکی: Mukimiy ) یک منطقهٔ مسکونی در ازبکستان است که در ولایت فرغانه واقع شده است. مقیمی ۷٬۴۰۰ نفر جمعیت دارد.

جمله سازی با مقیمی

💡 تو در چشمِ بعضی مقیمی و ساکن تو هر دیده را شیوه‌ای می‌نمایی

💡 در هر قدمم شوق به صحرای دگر بود در وادی مقصد نه مقیمی نه مقامی

💡 دل‌های آب کرده نماند درین بساط شبنم کجا مقیمی گلزار می‌شود

💡 بر صدر دل از دیر و حرم نیست مقیمی تا خیل غمت را به صف سینه مقام است

💡 عمری است که در کوی خرابات مقیمیم این یک دو نفس نیز در اینجا به سر‌ آریم

💡 بر ما گر اعتراض کند مدّعی چه باک بر آستانِ دوست مقیمیم هم چو خاک

کاباره یعنی چه؟
کاباره یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز