مضی. [ م ُ ضی ی ] ( ع مص ) بگذشتن چیزی. ( تاج المصادر بیهقی ). گذشتن ورفتن. ( آنندراج ). رفتن. گذشتن. سر آمدن. شدن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || ( اِ ) الی مضی الحول؛ یعنی تا انجام و انتهای سال. ( ناظم الاطباء ).
مضی ٔ. [ م ُ ضی ی ْٔ / م ُ ض ِءْ ] ( ع ص ) ( از «ض وء» ) روشن شونده و روشن کننده، اسم فاعل از «اضأت » که لازم و متعدی است. ( غیاث ). روشن و تابان و درخشان و روشنی دهنده. ( ناظم الاطباء ). فروزان. روشن. روشن کرده. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
قدر او چرخ بلند و رای او شمس مضی ٔ
قدر او بحر محیط و جود او ابر مطیر.سنایی.پیشکار ضمیر و رای تواند
جرم مهر مضی و ماه منیر.سوزنی.
(مَ یّ ) [ ع. ] (اِمص. )گذشتن،گذشت زمان.
۱. روشن، درخشنده.
۲. روشنایی دهنده.
رفتن، گذشتن، گذشت زمان
۱- ( مصدر ) رفتن گذشتن. ۲ - ( اسم ) گذشت زمان.
بگذشتن چیزی گذشتن و رفتن
گذشتن، گذشت زمان.
💡 مثال نال شدی در مضیق ناکامی من گداخته جان را تن بلا پرور
💡 از ضمیر روشنش گیرد ضیا شمس مضی هم بدان تقدیر کز شمس مضی بدر منیر
💡 حسب ظاهر تعریف سند مبنی بر اینکه سند نوشتهای است که ممضی به امضاء یا ممهور به مهر یا منقوش به اثر انگشت متعهد باشد، باید گفت سفید امضاء، سند محسوب نمیشود ولی با توجه به عرف قضائی و با توجه به مفاد مواد قانون مدنی در قسمت اسناد و نیز ماده ۱۰ قانون مذکور
💡 عجب نگر که مکانی چنین مضیق بتست چنان وسیع که گویی که لامکانش فضاست
💡 دوستان با یک جگر پر خون که اینک قد مضی دشمنان با یک دهن پر خنده کانک قد هلک
💡 حاشا که حال خوش دهدت رو چو کار تو گه فکر ما یجی گهی ذکر ما مضی ست