فرمان یافتن

لغت نامه دهخدا

فرمان یافتن. [ ف َ ت َ ] ( مص مرکب ) مردن. ( یادداشت به خطمؤلف ): تا سلیمان فرمان یافت هیچ خلق به گور وی نرسید مگر دو تن، نام یکی عفان و آن دیگری بلوقیا بود. ( تاریخ بلعمی ). پنج سال و نه ماه خلیفه بود و به سامره فرمان یافت. ( تاریخ بلعمی ). [ نمرود ]چون هزار و چهارصد سال بزیست فرمان یافت. ( تاریخ بلعمی ). ناتوان شد و دیگر شب فرمان یافت. ( تاریخ بیهقی ). چون خوارزمشاه فرمان یافت ممکن نشد تا تابوت و جزآن ساختن. ( تاریخ بیهقی ). هارون سه روز بزیست و روزشنبه فرمان یافت. ( تاریخ بیهقی ). وی را پسری آمد و فرمان یافت. ( قصص الانبیاء ). پادشاهی جهان سیزده سال و چند ماه بکرد و فرمان یافت. ( ابن بلخی ). پس شیرویه آن را بیافت و بخورد و فرمان یافت. ( ابن بلخی ). از بیماری خلاص یافت و فرمان یافت. ( ذخیره خوارزمشاهی ).

فرهنگ معین

( ~. تَ ) (مص ل. ) ۱ - دستور گرفتن. ۲ - مجازاً: مردن، درگذشتن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - دریافت کردن فرمان از بزرگی ۲ - مردن درگذشتن.

ویکی واژه

دستور گرفتن.
مجازاً: مردن، درگذشتن.

جمله سازی با فرمان یافتن

💡 دشمنانش از ربقه فرمانش سر میتافتند بر مراد دوستانش جمله فرمان یافتند

💡 تا نپنداری که پای از امر تو بیرون نهم هست فرمانم تو را تا وقت فرمان یافتن

سن سون یعنی چه؟
سن سون یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز