فرهنگ معین
(اِ تِ لَ ) [ ع. استحالة ] نک استحاله.
(اِ تِ لَ ) [ ع. استحالة ] نک استحاله.
۱ - ( مصدر ) گشتن دگرگون شدن. ۲ - ( اسم ) دگرگونی. ۳ - ( مصدر ) محال شمردن ناروا داشتن.
💡 حقیقت این چنان بود که چون قهریتی از حق، سلطنت خود بر آدمی ظاهر کند بر هستی وی، وی را از وی بستاند؛ تا نطق این، جمله نطق وی گردد به استحالت، بی آن که حق را تعالی و تقدس امتزاج باشد با مخلوقات و یا اتحاد با مصنوعات یا وی حال باشد اندر چیزها. تعالی اللّه عن ذلک و عمّا یصفه المَلاحدةُ علوّاً کبیراً.
💡 این خبث را زین عدالتخانه باری شست و شو کن یا طهارت ده مر او را ز انقلاب و استحالت
💡 آن همچو من و تو استحالت نکند کژ می نگری از آن نمی بینی راست
💡 همه استحالت صلاحی دهد همه استفادت خدایی کند
💡 ز حفظ اوست که اجرام عالم علوی ز استحالت جوهر مسلمند و مصون