سامان شدن
مترادفها
مرتب شدن، منظم شدن، سامان یافتن
متضادها
به هم ریختن، آشفته شدن، بینظم شدن
لغت نامه دهخدا
سامان شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) اسباب مهیا شدن. وسایل فراهم آمدن. ممکن شدن:
هر چه کردم تا ببینم روی او سامان نشد
کار چون من عاشقی هرگزکجا سامان گرفت ؟سوزنی.
فرهنگ معین
(شُ دَ ) (مص ل. ) درست شدن کار.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) درست شدن کار.
ویکی واژه
درست شدن کار.
جمله سازی با سامان شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ور به بسطام شدن نیز ز بیسامانی است پس سران بیسر و سامان شدنم نگذارند
💡 بنده انسان شدن وارستن از بند هوی با خدا هم سیرت و هم سر و هم سامان شدن
💡 تا زلف سیاه توپر آشوب و پریش است کار دل آشفته بسامان شدنی نیست
💡 سلطان عشق جمله او باش ور نود صفات ذمیمه نفسانی را از رندی و ناپاکی توبه دهد و خلعت بندگی در گردن ایشان اندازد و سرهنگی درگاه دل بدیشان ارزانی دارد. چون بسامان شدند که این ازیشان مطلوب بود. بیت.
💡 از تو مرا تا به کی بیسر و سامان شدن؟ در طلب وصل تو زار و پریشان شدن؟
💡 تخم نیکی چیست اول بیسر و سامان شدن دوم از رخت فضیحت پا و سر عریان شدن