سامان کردن

لغت نامه دهخدا

سامان کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) تمشیت و نظم دادن. تهیه کردن. فراهم کردن:
تا جهان باقی بود بادت بقا تا علم را
پایه بفزایی و کار ملک را سامان کنی.عنصری.شیرخان، سامان رفتن بهار می کرد و انتظار آمدن خواص می کشید. ( تاریخ شاهی احمد یادگار ص 197 ).

فرهنگ فارسی

تمشیت و نظم دادن

جمله سازی با سامان کردن

💡 نتوان جمع به شیرازه سامان کردن خاطری را که غم رزق پریشان دارد

افتخار یعنی چه؟
افتخار یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز