لغت نامه دهخدا
زاغکی. [ غ َ ] ( ص نسبی ) یکی از رنگ ها است. ( دیوان البسه نظام قاری ص 18 ):
قد صوف زاغکی بین بر صوف سبزطاقین
سر همپری طوطی عجب اینکه زاغ دارد.نظام قاری ( دیوان البسه ص 66 ).
زاغکی. [ غ َ ] ( ص نسبی ) یکی از رنگ ها است. ( دیوان البسه نظام قاری ص 18 ):
قد صوف زاغکی بین بر صوف سبزطاقین
سر همپری طوطی عجب اینکه زاغ دارد.نظام قاری ( دیوان البسه ص 66 ).
(غَ ) (ص نسب. ) به رنگ زاغک، سیاه.
💡 زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کرد صبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند
💡 بصوف زاغکی کم زروسی کلاغان قدر تابستان چه دانند
💡 زد میزرینی و هم زاغکی دگر بید بازاری و شالکی