لغت نامه دهخدا
کراشیده. [ ک َ دَ / دِ ] ( ن مف / نف ) پاشیده. ( برهان ). پاشیده شده. ( ناظم الاطباء ). || آشفته وپریشان گردیده. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ): جماعتی از حریفان را دیدم مخمور شراب شبانه برخاسته وسر و روی کراشیده و خانه عظیم برایشان نامرتب. ( لباب الالباب ج 2 ص 347 ). گرگی بیامد و بر روی او جست و بینی و لب او را برکند و صورت او بغایت کراشیده شد. ( انیس الطالبین ص 185 ). رجوع به کراشیدن شود. || متفرق. پراکنده. ( یادداشت مؤلف ):
رمیدگان و کراشیده گشتگان ز وطن
ترا خواهند ز ایزد به دعوت و آمین.سوزنی.|| تباه و نابود. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به کراش، کراشیدن، کراشنده و خراشیدن شود.