پیکار افتادن

مترادف‌ها

جنگیدن، مبارزه کردن، نبرد کردن

متضادها

صلح کردن

لغت نامه دهخدا

پیکار افتادن.[ پ َ / پ ِ اُ دَ ] ( مص مرکب ) جنگ درگرفتن. حرب واقعشدن: میان بلال بن الازهر و میان لیث بن علی پیکار افتاد، سرهنگان میان ایشان صلح کردند. ( تاریخ سیستان ).

فرهنگ فارسی

( مصدر ) جنگ در گرفتن وقوع در حرب: میان بلال بن الازهر و میان لیث بن علی پیکار افتاد سرهنگان میان ایشان صلح کردند.

جمله سازی با پیکار افتادن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 در طول تاریخ‌های طولانی، بسیاری از پادشاهان و فرمانروایان برای گسترش قلمرو و کسب قدرت‌های بیشتر، با اقوام و ملل دیگر دچار پیکار افتادن شده‌اند.

💡 وقتی دو گروه از دشمنان دیرینه در میان جنگل‌های انبوه و تاریک با یکدیگر پیکار افتادن، صدای فریاد و برخورد شمشیرها فضای سکوت را در هم شکست.

💡 سربازان شجاع و وفادار کشور، بدون هیچ واهمه و ترس از مرگ، برای دفاع از مرزهای میهن با دشمنان متجاوز در میدان نبرد پیکار افتادن.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران