پیکار رفتن

مترادف‌ها

جنگیدن، مبارزه کردن، نبرد کردن

متضادها

صلح کردن

لغت نامه دهخدا

پیکار رفتن. [ پ َ / پ ِ رَ ت َ ] ( مص مرکب )بجنگ رفتن. بحرب رفتن: پسری را با سی هزار مرد به طوس سپارد تا به پیکار رود. ( فارسنامه ابن البلخی ).

فرهنگ فارسی

بجنگ رفتن بحرب رفتن

جمله سازی با پیکار رفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چو شد ورقه آگه ز گفتار اوی نیت کرد رفتن به پیکار اوی

💡 گهی با شیر در پیکار رفتن گهی با اژدها در غار رفتن

💡 ز رفتن سپه سربسر گشت کند ازان راه دشوار و پیکار تند

💡 قهرمانان المپیک با تمام توان خود برای کسب مدال‌های طلایی وارد پیکار رفتن می‌شوند تا نام کشور خود را در عرصه‌های جهانی درخشان کنند.

💡 در متون کلاسیک ادبی، شاعران همواره از شخصیت‌هایی یاد می‌کنند که برای دفاع از حق و عدالت، با دشمنان خود به پیکار رفتن می‌پردازند.

💡 ملت‌ها در طول تاریخ برای حفظ استقلال و حاکمیت ملی خود، بارها مجبور به پیکار رفتن در برابر نیروهای متجاوز و اشغالگر بوده‌اند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران