لغت نامه دهخدا
پیچ انداختن. [ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) به پیچش داشتن. گره انداختن. || به روانی انداختن شکم. به دل پیچه انداختن: این حب ملین دل مرا پیچ انداخت؛ بدل پیچه داشت.
پیچ انداختن. [ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) به پیچش داشتن. گره انداختن. || به روانی انداختن شکم. به دل پیچه انداختن: این حب ملین دل مرا پیچ انداخت؛ بدل پیچه داشت.
( مصدر )۱-به پیچش داشتن گره انداختن. ۲- پیچش در شکم ایجاد کردن بدل پیچه انداختن: این حب ملین دل مرا پیچ انداخت.