پای درگشتن
مترادفها
افتادن، فرو افتادن
لغت نامه دهخدا
پای درگشتن. [ دَ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از عاجز و ناتوان شدن باشد. ( برهان ).
فرهنگ فارسی
کنایه از عاجز و ناتوان شدن باشد
افتادن، فرو افتادن
پای درگشتن. [ دَ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) کنایه از عاجز و ناتوان شدن باشد. ( برهان ).
کنایه از عاجز و ناتوان شدن باشد