محصد

لغت نامه دهخدا

محصد. [ م ِ ص َ ] ( ع اِ ) داس. ( منتهی الارب ). ابزار دروگری. داس. ( ناظم الاطباء ). منجل. منگال.
محصد. [ م ُ ص َ ] ( ع ص ) زراعت نادروده خشک شده. || رسن محکم تافته شده: حبل محصد. || مرد استواررأی: رجل محصدالرأی. ( منتهی الارب ).
محصد. [ م ُ ص ِ ] ( ع ص ) کشت آماده درو و بهنگام درورسیده. زراعتی که بهنگام درو رسد و به درو آید. || استوارکننده. || سخت تابنده ریسمان. ( ناظم الاطباء ). سخت تابنده رسن. ( آنندراج ).

فرهنگ معین

(مُ صَ ) [ ع. ] (اِمف. ) ۱ - زراعت نادروة خشک شده. ۲ - ریسمان محکم تافته. ۳ - استوار، محکم.

فرهنگ عمید

داس.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - زراعتی که بهنگام درو رسد و بدرو آید. ۲ - سخت تابند. رس.

ویکی واژه

زراعت نادروة خشک شده.
ریسمان محکم تافته.
استوار، محکم.

سکسی یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
چوخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز