محجوم

مترادف‌ها

اشغال شده، پر شده

متضادها

آزاد، رها، خالی

لغت نامه دهخدا

محجوم. [ م َ ] ( ع ص ) رجل محجوم؛ مرد تناور و جسیم. || مرد حجامت گرفته. || بعیرمحجوم؛ شتر حجام بسته. ( منتهی الارب ). شتر پوزبسته.

فرهنگ معین

(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) مرد حجامت گرفته.

فرهنگ فارسی

( اسم ) مرد حجامت گرفته.

ویکی واژه

مرد حجامت گرفته.

کلمات مرتبط