باز پراندن
مترادفها
رها کردن، آزاد کردن
متضادها
حبس کردن، بستن
لغت نامه دهخدا
بازپراندن. [ پ َ دَ ] ( مص مرکب ) بهوا انداختن. بهوا پرواز دادن:
از شمس دین چه آید جز افتخار دین
لابد که باز بازپراند ز آشیان.سوزنی.
فرهنگ فارسی
بهوا انداختن
رها کردن، آزاد کردن
حبس کردن، بستن
بازپراندن. [ پ َ دَ ] ( مص مرکب ) بهوا انداختن. بهوا پرواز دادن:
از شمس دین چه آید جز افتخار دین
لابد که باز بازپراند ز آشیان.سوزنی.
بهوا انداختن