لغت نامه دهخدا
جنونی بخاری. [ ج ُ ی ِ ب ُ ] ( اِخ ) یا جنونی بدخشانی. ازبزرگان است و رساله ای مستقل در معما دارد. وی در صنایع بدیعه مهارت داشت. رجوع به الذریعه 9:207 شود.
جنونی بخاری. [ ج ُ ی ِ ب ُ ] ( اِخ ) یا جنونی بدخشانی. ازبزرگان است و رساله ای مستقل در معما دارد. وی در صنایع بدیعه مهارت داشت. رجوع به الذریعه 9:207 شود.
یا جنونی بدخشانی از بزرگان است و رساله مستقل در معما دارد وی در صنایع بدیعه مهارت داشت.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جنونی کو که آتش در دل پر شورم اندازد ز عقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد
💡 بهوش خویش نیامد دل و دمید خطش دواند ریشه جنونی که تا بهار کشید
💡 تو که بیداغ جنونی خبری گوی که چونی که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم
💡 دوشم بدر خیمه لیلی گذر افتاد مجنون صفتم شور جنونی بسر افتاد
💡 در همه عالم عَلَم به عشق و جنونی گو بشناسندت از جبین به علامت
💡 کو جنونی تا همه عالم ز ما چینند گل باغبان تا کی گل خود را کند سرکوب ما