بیداد مند

لغت نامه دهخدا

بیدادمند. [ م َ ] ( ص مرکب ) بیدادگر. ( از ناظم الاطباء ). ( جهانگیری ) ( آنندراج ). بیدادگر.بیدادوند. ( ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ):
در سینه حلقه ها شودم آه آتشین
از خامکاری دل بیدادمند او.خاقانی.جفا بین ز گردون بیدادمند
چو من خسروی در چنین تخته بند.امیرخسرو.

فرهنگ فارسی

بیداد گر ٠ بیداد وند ٠

جمله سازی با بیداد مند

💡 از دست هجران جان من آمد به لب از وصل خود دادم بده زین بیشتر بیداد بر جانم مکن

💡 گر تویی منسوب بر بیداد او ای دل مرنج بر که عرض نقد حسن خود کند قابل تویی

💡 آلبوم بیداد یکی از آثار مشترک پرویز مشکاتیان و محمدرضا شجریان است که در سال ۱۳۶۴ منتشر شد.

💡 معلم گو مده تعلیم بیداد آن پریرو را که جز خوی نکو لایق نباشد روی نیکو را

💡 وقتی مرغ تخم می‌گذارد نمی‌گذارد کسی به تخمش دست بزند و اگر کسی بخواهد تخم اورا بردارد شروع به داد و بیداد می‌کند.

💡 هیچکس را خاری از دست غمت بر پا نرفت هر چه رفت از زخم بیداد تو بر ما رفته است