لغت نامه دهخدا
لنگر فروبردن. [ ل َ گ َ ف ُ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) لنگر انداختن. || عمیق شدن:
نیامد پلنگر که پژمرده بود
به اندیشه لنگر فروبرده بود.نظامی.
لنگر فروبردن. [ ل َ گ َ ف ُ ب ُ دَ ] ( مص مرکب ) لنگر انداختن. || عمیق شدن:
نیامد پلنگر که پژمرده بود
به اندیشه لنگر فروبرده بود.نظامی.
( مصدر ) ۲- فرو رفتن ( در اندیشه و مانند آن ): نیامد بلنگر ( پادشاه زنگبار ) که پژمرده بود باندیشه لنگر فرو بروده بود. ( نظامی لغ. )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نسیم قهرت ار جنبد نماند کوه را تمکین زجا سیلش نجنباند اگر لنگر کند کاهت
💡 از مدد خلق و حلم، ساخت زمان و زمین لنگر بحر فلک کنگر قصر جنان
💡 لنگر تسلیم پیدا کن که بحر حق شناس بارها موج خطر را مد احسان کرده است
💡 طبع دانا الم دهر مکدر نکند گرد بر روی گهر آن همه لنگر نکند
💡 در غمش از تندباد آه ما باخت همچون آسمان لنگر زمین
💡 ز طوفان حوادث لنگر تمکین مده از کف که دریا می کند دل را به تلخی ها رضا بودن