لغت نامه دهخدا
دلخوش کردن. [ دِ خوَش / خُش ک َ دَ ] ( مص مرکب ) شادمان کردن. تسلی دادن و شادمان ساختن. ( ناظم الاطباء ). دلشاد کردن. || راضی و خشنود و قانع کردن:
به انعام خودم دلخوش کن این بار
که انعام تو بر من هست بسیار.نظامی.
دلخوش کردن. [ دِ خوَش / خُش ک َ دَ ] ( مص مرکب ) شادمان کردن. تسلی دادن و شادمان ساختن. ( ناظم الاطباء ). دلشاد کردن. || راضی و خشنود و قانع کردن:
به انعام خودم دلخوش کن این بار
که انعام تو بر من هست بسیار.نظامی.
( مصدر ) دل خوش کردن بر کسی از او خوشنود شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مدح خداى تعالى و هم دلخوش ساختن نفوس مؤ منين و تقويت دلهاى آنان است، به اينكهمولى و ياور ايشان آن خدايى است كه غير او نه مولايى هست و نه ياورى.
💡 پا بسته جهانی و، دلخوش که سالکی پا در گلی چو سرو و، کنی نام خود روان؟!
💡 از فلک دل خوش به چندین ناخوشیها کردهام دلخوشی جز من کجا دیدست از چنبر کسی
💡 البته آنانكه به لقاء مادل نبسته و اميدوار نيستند، و بزندگى پست دنيا دلخوش ودلبسته اند و به آن اطمينان يافته اند (اطمينان كاذب ) و آنهائى كه از آيات ما غافلند،هم اينان هستند كه عاقبت به كردار زشت خود در آتش ماءواگيرند.
💡 در چنین فصلی که عالم دلخوش از لطف هواست دلخوشی ما را بلطف شاه امت پرور است