دراز نفسی

لغت نامه دهخدا

درازنفسی. [ دِ ن َف َ ] ( حامص مرکب ) حالت درازنفس. درازنفس بودن. رجوع به درازنفس شود. || کنایه از پرگویی یعنی کلام را طویل کردن و بسیار گفتن. ( غیاث ). زیاده گویی.( آنندراج ). روده درازی. پرچانگی. وراجی:
درازنفسی از حد گذشت می کوشم
در اختتام دعا و در اختصار بیان. سنجر کاشی ( آنندراج ).- درازنفسی کردن؛ پرچانگی کردن. پرگویی کردن. وراجی کردن. زنخ زدن: هَرف؛ فزونی و درازنفسی کردن در مدح و ثنا. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

حالت دراز نفسی. دراز نفس بودن

جمله سازی با دراز نفسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر کو گزید لعل تو آب حیات خورد آنکو گرید قا نو عمر دراز یافت

💡 و گر گوید بدان صبحم نیاز است بگو بیدار منشین شب دراز است

💡 قراضه ای دو سه جوجو بروزگار دراز بسوی کانش خورشید در نهان آورد

💡 امشب درازی شب ظالم مرا بکشت کاندوه غم ز جان خرابم نمی‌برد

💡 تا کند روزگار دور و دراز تو نیازی بر آن ادای نماز

💡 شب دراز است و سیه چون موی او ورنه صد ره مُردمی بی‌روی او

متمایز یعنی چه؟
متمایز یعنی چه؟
پری خوان یعنی چه؟
پری خوان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز