خاطر جوئی

لغت نامه دهخدا

خاطرجوئی. [ طِ ] ( حامص مرکب ) مقابل خاطرآزاری. ( آنندراج ). خاطر جستن:
نیست خاطرجوئی معشوق شرط عاشقی
هر که میخواهد بت خود را فرنگی میشود.میرزا محمد بسمل ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

مقابل خاطر آزاری. خاطر جستن

جمله سازی با خاطر جوئی

💡 به معنى ناراحتى درونى از مجازاتى است كه انسان به خاطر ارتكاب گناهان يا تقصيردر طاعات انتظار آن را دارد، و اين حالت براى اكثر مردمحاصل مى شود، هر چند مراتب آن بسيار متفاوت است، و مرتبه اعلاى آن جز براى گروهاندكى حاصل نمى شود.

💡 در سال‌های ۱۸۵۰ بنا به گفته خود، به خاطر ازدواج و ضعف سلامتی، مسافرت را متوقف ساخت، اما علاقه‌مندی به کاوش را حفظ کرد و یک کتاب راهنما با نام هنر مسافرت نوشت.

💡 آسمان را غوطه در گرد کدورت داده ایم هرگه از آیینه خاطر غبار افشانده ایم

💡 درد عشق خوبرویان هر قدر باشد کم است آنقدر غم کو که گردد خاطر کس شاد ازو

💡 سوّمين پاسخ اين است كه دنيا به خاطر محدوديّت هايى كه دارد، امكان جزا براىنيكوكاران و جنايتكاران در آن نيست.

💡 لعل شیرین دیگر امروز از تبسم بسته تنگ خاطر از فریاد فرهادش مگر آزرده باز

باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
کیری یعنی چه؟
کیری یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز