لغت نامه دهخدا
جای فلان خالی. [ ی ِ ف ُ ] ( جمله دعایی ) جای فلان پیدا. جان فلان سبز. ( بهار عجم ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ):
عمریست که شد دیدن روی تو خیالی
چون نقش نگین در نظرم جای تو خالی.مرتضی قلیخان ( از بهار عجم ) ( آنندراج ).جایت ای پروانه خالی کامشب از ناز و نیاز
در میان ما و جانان خوش حکایتها گذشت.محسن تأثیر ( ایضاً ).یک سینه ندیدیم که بی داغ تو باشد
ای آتش سوزان همه جا جای تو خالیست.امتی ( ایضاً ).دگر امشب کجا رفتی بقربان سر و پایت
که جای سینه گرمست خالی بودن جایت.قزلباش خان امید ( ایضاً ).خزان رسید وحریفان نشسته اند بخاک
بجز شراب که جایش ببوستان خالی است.محمدقلی سلیم ( ایضاً ).رجوع به جای فلان پیدا و جان فلان سبز، شود.