لغت نامه دهخدا
پنبه فرخمیدن. [ پَم ْ ب َ / ب ِف َ رَ دَ ] ( مص مرکب ) پنبه فلخیدن. پنبه فخمیدن. بیرون کردن پنبه از پنبه دانه. حلج. حلاجت. حلاجی کردن.
پنبه فرخمیدن. [ پَم ْ ب َ / ب ِف َ رَ دَ ] ( مص مرکب ) پنبه فلخیدن. پنبه فخمیدن. بیرون کردن پنبه از پنبه دانه. حلج. حلاجت. حلاجی کردن.
( مصدر ) ۱- بیرون کردن پنبه از تخم حلاجی کردن پنبه ندف. ۲- پر کردن پنبه در چیزی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ای جبه بدستوری من مینهمت پنبه من مینهمت پنبه ایجبه بدستوری
💡 شکسته شیشه ی افلاک، سنگش ستاره پنبه ی داغ پلنگش