نفس براوردن

لغت نامه دهخدا

( نفس برآوردن ) نفس برآوردن. [ ن َ ف َ ب َ وَ دَ ] ( مص مرکب )تنفس کردن. دم زدن. نفس فروبرده را بیرون دادن. || زیستن. زندگی کردن. بسر بردن:
به غفلت برمیاور یک نفس را
مدان غافل ز کار خویش کس را.نظامی.- نفسی با کسی برآوردن؛ دمی با او بسر بردن:
گر درون سوخته ای با تو برآرد نفسی
چه تفاوت کند اندر شکرستان مگسی ؟سعدی.- نفسی به فراغت یا به خوشی برآوردن؛ لختی به خوشی و فراغ زیستن:
نیست پروای بهارم من و کنج قفسی
که برآرم به فراغت نفسی از ته دل.صائب ( از آنندراج ).نفس آنروز برآرم به خوشی از ته دل
که دل سوخته در بزم تو مجمر گردد.صائب ( از آنندراج ). || سخن گفتن. لب به سخن گشودن. آغاز سخن کردن. شروع به سخن گفتن کردن:
بیندیش وآنگه برآور نفس
وز آن پیش بس کن که گویند بس.سعدی. || نفس کشیدن. شکایت کردن. اعتراض کردن. || نفس سرد برآوردن. آه کشیدن:
چون تو خجل وار برآری نفس
فضل کند رحمت فریادرس.نظامی.

فرهنگ فارسی

( نفس بر آوردن ) تنفس کردن. دم زدن. نفس فرو برده را بیرون دادن. یا زیستن. زندگی کردن. بسر بردن.

جمله سازی با نفس براوردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 این نفس مست اویم روز دیگر بگویم هم بر این پرده تر با تو اسرار دیگر

💡 به پریشان نفسان راه سخن گر ندهد قسمت آینه زنگار نگردد هرگز

💡 در هر نفسی هزار عالم را از پس کنم و به یک مکانم من

💡 من بدان عزتی که نفس مراست گشتم از خدمت ملوک ملول

💡 خواهم که به‌بازی نفسی با تو برآرم از تنگ‌دلی جانا جای نفسم نیست