لغت نامه دهخدا
نخجیروالی. [ ن َ جیرْ ] ( حامص مرکب ) آهوگردانی. احاشه. ( یادداشت مؤلف ).
نخجیروالی. [ ن َ جیرْ ] ( حامص مرکب ) آهوگردانی. احاشه. ( یادداشت مؤلف ).
آهو گردانی احاشه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در ره آرد کمان سخت و به تیر زخم سازد دو جانب نخجیر
💡 در آن نخجیر دلکش از که و مه که بودند از نکویی یک ز یک به
💡 سرخ رو باد خدنگ تو ز نخجیر مراد که گلستان دلم از غنچه پیکان تو شد
💡 به فتراک نگاهش موج خون همنشینان بین به مهمان رفته پنداری که از نخجیر میآید
💡 ز امن عدل او گیتی چنان شد که خسبد در کنار شیر نخجیر
💡 به صیت عدل تو صیاد وحش می آرد سروی آهوی نخجیر بی وسیلت دام