لغت نامه دهخدا
قاروره شناس. [ رو رَ / رِ ش َ / ش ِ ] ( نف مرکب ) بول بیمارشناس. پزشکی که از بول بیمار بیماری او را تشخیص کند:
قاروره شناس نبض بفشرد
قاروره شناخت رنج او برد.نظامی.
قاروره شناس. [ رو رَ / رِ ش َ / ش ِ ] ( نف مرکب ) بول بیمارشناس. پزشکی که از بول بیمار بیماری او را تشخیص کند:
قاروره شناس نبض بفشرد
قاروره شناخت رنج او برد.نظامی.
( صفت ) پزشکی که از بول بیمار مرض او را تشخیص دهد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 رفتم به طبیب و گفتم ای زینالدین این نبض مرا بگیر و قاروره ببین
💡 دیگر روز جاثلیق بیامد و قاروره بخواست و بنگریست.
💡 آن زجاجی کاو ندارد نور جان بول و قارورهست قندیلش مخوان
💡 قاروره سپهر زتاب درون خلق دارد هنوز گونه نارنج وعکس تار
💡 دل آزاد بغوغای علایق ندهد لب قاروره بدندان تبر نگذارد