لغت نامه دهخدا
غلنبه باف. [ غ ُ لُم ْ ب َ / ب ِ ] ( نف مرکب ) آنکه غلنبه بافد. غلنبه گو. رجوع به غلنبه شود.
غلنبه باف. [ غ ُ لُم ْ ب َ / ب ِ ] ( نف مرکب ) آنکه غلنبه بافد. غلنبه گو. رجوع به غلنبه شود.
( صفت ) آنکه سخنان غلمبه گوید.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بافد القصه آن خوش آمد باف صد ازینها ز تار و پود گزاف
💡 شست سخن کم باف چون صیدت نمیگردد زبون تا او بگیرد صیدها ای صید مست شست او
💡 اگر دختر آری به هنگام شوی به مویش درون باف و زو نام جوی
💡 ز تار و پود تیغ و خنجر صاف هوا گشته پرند آهنی باف
💡 آن حله منقش اردی بهشت باف شد پاره در کشاکش آزار مهرگان
💡 زهی زند باف آفرین باد بر تو که بس طرفه مرغی و بس خوشنوایی