سرگوش گرفتن

لغت نامه دهخدا

سرگوش گرفتن. [ س َ رِ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) مطیع و منقاد شدن. ( آنندراج ) ( غیاث ):
شیران برهت جمله سرگوش گرفتند
تا آهوی شیرافکن تو شیر کمین شد.موسی استرآبادی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

مطیع و منقاد شدن

جمله سازی با سرگوش گرفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ابر از بس که به هر شاخ کند سرگوشی سبزه وقت است که تر گردد ازان در گلزار

💡 چون ثنای شاه دین گوید «محیط» پای تا سرگوش شو بهر شنفت

💡 من از شرح پریشان حالی دل عاجزم صائب به سرگوشی مگر گوید دو زلف عنبرین با او

💡 حرفی که به سرگوشی ازان شوخ زند سر از طالع ما، صورت پیغام برآرد

💡 گر به این آهنگ جوشد نغمهٔ ساز وفاق صور خواهد چون طنین پشه سرگوشی گرفت

💡 خواهند سبک ساخت به سرگوشی تیغش از گوهر اگر گوش صدف کر شده باشد