لغت نامه دهخدا
سره خور. [ س َ رَ / رِ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) در تداول عوام، سرخور. کودک شوم و ناخجسته که شآمت او سبب مرگ کسان او شود. کودک شوم که زادن او موجب مردن پدر یا مادر یا هردو شود. ( یادداشت مؤلف ).
سره خور. [ س َ رَ / رِ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) در تداول عوام، سرخور. کودک شوم و ناخجسته که شآمت او سبب مرگ کسان او شود. کودک شوم که زادن او موجب مردن پدر یا مادر یا هردو شود. ( یادداشت مؤلف ).
در تداول عوام ٠ سرخور ٠ کودک شوم و ناخجسته که شامت او سبب مرگ کسان او شود ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مؤ لف قدس سره: اين روايت را عياشى نيز از آن جنابنقل كرده است.
💡 سره کردی که مرا از آن یاد آوردی که من از آن پشیمان شدهام. آن آزادمرد از من محروم ماند. به غزنین مرا یاد ده تا او را چیزی فرستم.
💡 ز آب و هوای این سره ملک است فیض گیر گر نار ایمن است و گر خاک تبت است
💡 جناب عارف حكيم سالك، خواجه عبدالله انصارى، قدس سره، فرمايد:
💡 مؤ لف قدس سره: در سابق يعنى در تفسير آيه: (و من ذريتنا امة مسلمة لك ) توضيحمعناى اين روايت گذشت.
💡 بایستاده و بنشسته پیش من همه شب چو بنده سره شمع و چو یار نیک لگن