لغت نامه دهخدا
خوش تابی. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( حامص مرکب ) مقابل بدتابی. خوب تابی. نیکوتابی. نیک تابی. نکوتابی. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به تاب و تابیدن شود.
خوش تابی. [ خوَش ْ / خُش ْ ] ( حامص مرکب ) مقابل بدتابی. خوب تابی. نیکوتابی. نیک تابی. نکوتابی. ( یادداشت مؤلف ). رجوع به تاب و تابیدن شود.
مقابل بدتابی خوب تابی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 (رشته تابی از تعلق هست تا در گردنت در پی عیسی عبث پا همچو سوزن می کشی)
💡 هر لحظه به رغم من در زلف دهد تابی با تاب چنان زلفی من تاب نمیآرم
💡 بحر محیط آبی از جوی رحمتش مهر منیر تابی از روی انورش
💡 هی بر آتشم آبی درد باده با تابی شعله از دلم برخواست ساقیا بیا هی هی
💡 ز بی تابی کند هر لحظه صرصر برای ماتم او خاک بر سر
💡 نیست بی تابی برای وصل او ما را سلیم موج دریا را نباشد بهر ساحل اضطراب