لغت نامه دهخدا
اندرگشادن. [ اَدَ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) گشادن. باز کردن:
قباد آمد و تاج بر سر نهاد
بکینه یکی نو در اندرگشاد.فردوسی.
اندرگشادن. [ اَدَ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) گشادن. باز کردن:
قباد آمد و تاج بر سر نهاد
بکینه یکی نو در اندرگشاد.فردوسی.
گشادن. باز کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بباید گنجی از گوهر گشادن گره از سیم و قفل از زر گشادن
💡 بود گشادن آغوش در وداع حیات درین زمانه ناپایدار خندیدن
💡 یکی بدنیا وقت گشادن روزه دوم بعقبی وقت نمودن دیدار
💡 به خمدان چرا کرد، باید درنگ چو دانی که نتوان گشادن به جنگ
💡 به بام آنکه دارد ز هیزم پسیچ گشادن نیارند از این مرغ هیچ
💡 که یارد گشادن بدین سان دو لب به بالین شاهی درین تیرهشب