ابو اعمی

لغت نامه دهخدا

ابواعمی. [ اَ اَ ما ] ( ع اِ مرکب ) خَلد. کورموش. انگشت بُرک. موش کور. موش کوهی.

فرهنگ فارسی

موش کور انگشت

جمله سازی با ابو اعمی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 روی تو عیان است ولیکن چه توان کرد ادراک اگر مینکند دیده اعمی

💡 آنک گر بر چشم اعمی بر زند ظلمت صد ساله را زو بر کند

💡 همی نشاید گفتن که تیره شد خورشید اگر نیاید روشن به دیدهٔ اعمی

💡 چشم زاهد به شناسائی سر رخ و زلف دیدن روز و شب و اعمی مادرزاد است

💡 صفای مشرب رندان چه سود زاهد را نیافت بهره ز مرآت دیده اعمی

💡 در این کشور که هست از تیره‌رایی شبه کافور و اعمی روشنایی

پوزیشن یعنی چه؟
پوزیشن یعنی چه؟
نام یعنی چه؟
نام یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز