لغت نامه دهخدا
کمان انداختن. [ ک َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) کمان افکندن. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ):
هلال را به حریفان نموده ام سنجر
که پیش ابروی آن جنگجو کمان انداخت.سنجر کاشی ( از آنندراج ).و رجوع به ماده قبل شود.
کمان انداختن. [ ک َ اَ ت َ ] ( مص مرکب ) کمان افکندن. ( آنندراج ) ( فرهنگ فارسی معین ):
هلال را به حریفان نموده ام سنجر
که پیش ابروی آن جنگجو کمان انداخت.سنجر کاشی ( از آنندراج ).و رجوع به ماده قبل شود.
( مصدر ) کمان افکندن: ( هلال را بحریفان نموده ام سنجر. که پیش ابروی آن جنگجو کمان انداخت ). ( سنجر کاشی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از پی تیر بلور انداختن توز رنگین بر کمان کرد آفتاب