لغت نامه دهخدا
کافورخورده. [ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) از خود بی خود شده:
به مشک آرایش کافور کرده
ز کافورش جهان کافورخورده.نظامی.
کافورخورده. [ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) از خود بی خود شده:
به مشک آرایش کافور کرده
ز کافورش جهان کافورخورده.نظامی.
( صفت ) ۱ - آنکه کافور خورده. ۲ - آنکه قو. رجولیتش زایل شده. ۳ - از خود بیخود شده: [ بمشک آسایش کافور کرده ز کافورش جهان کافور خورده ]. ( نظامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو برف از ناامیدی دل فسرده خنک تر از دم کافور خورده