لغت نامه دهخدا
پیرکنعانی. [ رِ ک َ ] ( اِخ ) پیر کنعان. یعقوب پیغمبر:
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی.حافظ.
پیرکنعانی. [ رِ ک َ ] ( اِخ ) پیر کنعان. یعقوب پیغمبر:
یوسف عزیزم رفت ای برادران رحمی
کز غمش عجب بینم حال پیر کنعانی.حافظ.
پیر کنعان یعقوب پیغمبر
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرچه چشم پیر کنعانی است شب از نور ماه صد هزاران یوسف خوش جلوه دارد در نقاب
💡 ز بوی پیرهن، دیدار بیند پیر کنعانی به هر کسوت شناسد عشق، حسن آشنا رو را
💡 نبخشی یا رها ندهی مروت کرده گر صد ره شفاعت یا ضمانیت نماید پیر کنعانی
💡 نیاید شکر بوی پیرهن از پیر کنعانی به چشم من چه منتهاست خاک آستانت را
💡 ز در رسید یکی روز پیر کنعانی برای دیدن یوسف ز لطف پنهانی
💡 چو دید حال مرا، گفت پیر کنعانی که داغ دوری فرزند چون برادر نیست