والاسر

لغت نامه دهخدا

والاسر. [ س َ ] ( ص مرکب )عالیمقام. والاحسب. بلندمرتبه. سرافراز:
نه خسرونژادی نه والاسری
پدرت از سپاهان بد آهنگری.فردوسی.بر بخردان مرگ والاسران
به از زندگانی بدگوهران.اسدی.

فرهنگ عمید

سرفراز، بلندمرتبه.

جمله سازی با والاسر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 زن نگاهى به او كرد و لباس و قيافه او را كه ديد دريافت وى از مشتريان او نيست والاسر و وضع خود را تغيير مى داد و اين قدر عجله نداشت. اواهل فسق و فجور نيست. ماجرا را از عابد پرسيد: او هم تمام سرگذشت آن كسى كه ميهماناو شده و عبادت او را تا آخر براى زن نقل كرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران