سرنگونسار
لغت نامه دهخدا
سرنگونسار. [س َ ن ِ گو ] ( ص مرکب ) نگونسار. سرنگون:
بدان را بهر جای سالار کرد
خردمند را سرنگونسار کرد.فردوسی.ستمکاره را زنده بر دار کن
دوپایش زبر سرنگونسار کن.فردوسی.سرنگونسار ز شرم و رو تیره ز گناه
هر یکی با شکم حامل و پرماز لبی.منوچهری.یک نیزه بر دهان آن کافر زد و او را سرنگونسار از اسب درافکند، زنگی جان بداد. ( اسکندرنامه نسخه سعید نفیسی ).
هر کجا در دل زمین موشی است
سرنگونسار بر فلک میزد.انوری.اگر نه سرنگونسارستی این طشت
لبالب بودی از خون دل من.خاقانی.از شرم پیاده روی و ترس خویش خود را سرنگونسار از کمر می انداخت. ( جهانگشای جوینی ).
هر یکی را او به گرزی می فکند
سرنگونسار اندر اقدام سمند.مولوی.
فرهنگ عمید
= سرنگون
فرهنگ فارسی
( صفت ) سر به پایین واژگون نگونسر نگونسار.
جمله سازی با سرنگونسار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زیر بالایی چون سوزن خویش سرنگونسار به..... دربرده
💡 بنگر به درختِ سرنگونسار که چیست یعنی همه شاخِ صنعِّ او باید دید
💡 ستمکاره را زنده بر دار کن دو پایش ز بر سرنگونسار کن
💡 بدان را بهَر جای سالار کرد خردمند را سرنگونسار کرد
💡 بپای انداز خود را سرنگونسار مگر از خاک برگیرد ترا یار