نبودنی
مترادفها
دستنیافتنی، غیرممکن، معدوم
متضادها
بودنی، موجود
لغت نامه دهخدا
نبودنی. [ ن َ دَ ] ( ص لیاقت ) آنچه بودن را نشاید. که وجودیافتنی و هست شدنی نیست. مقابل بودنی.
فرهنگ فارسی
آنچه که بودن را نشاید که وجود یافتنی و هست شدنی نیست.
جمله سازی با نبودنی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 او بودنیها را از بودن بازمیدارد تا به نبودنیها آشکاری دهد.
💡 برخی از مفاهیم فلسفی چنان انتزاعی و پیچیده هستند که به نظر میرسد در دنیای مادی و محسوس ما، چیزی کاملاً نبودنی و غیرقابل لمس باشند.
💡 او در میان جمعیت ایستاده بود، اما احساس میکرد که وجودش در آن مکان کاملاً نبودنی است و گویی هیچکس او را نمیبیند یا حس نمیکند.
💡 آرزوهای برخی انسانها در دنیای واقعیت بسیار دور از دسترس و حتی نبودنی به نظر میرسند، مگر اینکه با ارادهای پولادین برای رسیدن به آنها تلاش کنند.