منکل

لغت نامه دهخدا

منکل. [ م َ ک َ ] ( ع اِ ) آنچه بدان مردم را به سزا رسانند و عقوبت کنند. رجوع به مدخل بعد شود. || سنگ بزرگ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از محیطالمحیط ).
منکل. [ م ِ ک َ ] ( ع اِ ) آنچه بدان عقوبت و سزا کنند مردم را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به مدخل قبل شود.
منکل. [ م ُ ک َل ل ] ( ع ص ) برق نرم درخشنده که به روشنایی آن تاریکی ابر نمودار شود. ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). || خندنده.( آنندراج ). آنکه می خندد و تبسم می کند. || شمشیر کندشده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به انکلال شود.

فرهنگ فارسی

برق نرم درخشنده که بروشنایی آن تاریکی ابر نمودار شود. یا خندنده.

جمله سازی با منکل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نا دیدن روی منکلی صبر کراست نادیدن روی منکلی عین خطاست

💡 از دیدن روی منکلی مهرم خاست بی دیدن روی منکلی عمرم کاست

روله یعنی چه؟
روله یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز