لغت نامه دهخدا
بطاح.[ ب ِ ] ج ِ بَطِح. ( منتهی الارب ). رجوع به بطح شود.
- بطاح بُطَّح بطریق مبالغه است چنانکه اعوام عوم. ( منتهی الارب ).
|| ج ِ بطحاء، بمعنی جوی در سنگلاخ. ( از اقرب الموارد ) ( از معجم البلدان ). و رجوع به بطحاء شود.
- قریش بطاح؛ آنکه میان دو کوه مکه، ابوقبیس و احمد سکونت داشتندی. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به معجم البلدان شود.
بطاح. [ ب ُ ] ( ع اِ ) بیماریی است که از تب حادث گردد. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( از معجم البلدان ) ( آنندراج ). بیماریی که از تب حادث گردد: مانا بذات الجنب. ( ناظم الاطباء ).
بطاح. [ ب ُ ] ( اِخ ) منزلی است مر بنی یربوع را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از معجم البلدان ). و رجوع به حبیب السیر چ خیام ص 450 و معجم البلدان شود.