حمو

لغت نامه دهخدا

حمؤ. [ ح َم ْءْ ] ( ع اِ ) پدر شوی وخویشاوند شوهر. || گرما. ( منتهی الارب ).
- حموءالشمس؛ گرمای آفتاب. ( منتهی الارب ). رجوع به ماده قبل شود.
حمو. [ ح َم ْءْ ] ( ع اِ ) پدر شوی و خویشاوند شوهر و در آن چهار لغت دیگر آمده: حمو چون ابووحما چون قفا وحم چون اب و اصل آن حَمَو بوده و حموء بسکون میم. و حموالرجل پدر زن و برادر زن و عم وی. ( منتهی الارب ). ج، احماء. یا احماء خویشاوندان زوجه فقط. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). || گرما. ( اقرب الموارد ).
- حموالشمس؛ حرها. ( اقرب الموارد ).
حمو. [ ح َ ] ( ع اِ ) بر وزن ابو، خویشاوند شوی و زوجه چون پدر و برادر و غیره. حما. حم. ( منتهی الارب ). پدر شوهر و خویشاوند شوهر و پدر زن و برادر زن و عم وی. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ). رجوع به حما و حم شود.
حمو. [ ح ُ موو ] ( ع مص ) سخت گرم شدن. ( منتهی الارب ). سخت گرم و سوزان شدن آفتاب. ( آنندراج ).
- حمو فرس؛ گرم شدن و عرق کردن اسب. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
|| خشمگین شدن. ( اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

سخت گرم شدن سخت گرم و سوزان شدن آفتاب

جمله سازی با حمو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در حاشیهٔ باریک ساحلی و دامنه‌های کوهستانی که از جنوب غربی دریای خزر به‌طرف شمال کشیده شده و از طرف خاور مقابل دریاست، سرزمین طالش خوانده می‌شود که یاقوت حموی آن را به‌شکل جمع طلشان یا طالشان ضبط کرده‌است.

💡 محمد بن مؤید سعدالدین حموی یا حمویه (تولد ۵۸۶ قمری/۱۱۹۰ میلادی - درگذشت ۶۴۹ قمری/۱۲۵۱ میلادی) از شاگردان بی‌واسطه احمد نجم‌الدین کبری معروف به شیخ ولی تراش است. عزیز الدین نسفی چهره سرشناس تصوف ایرانی، که او را می‌توان بحقه پدر تطبیق ادیان نامید، از شاگردان او است.

💡 و همین جواب کافی بود تا از محضر شیخ علاء الدوله سمنانی نیز خارج شود و به دامن شیخی دیگر از شیوخ زمان یعنی خواجه غیاث الدین هبه الله حموی در بحرآباد جوین بشتابد. لیکن در بحرآباد نیز به خواستهٔ خود نرسید و لذا رخت سفر بربست و در سبزوار اقامت گزید.

دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
نام یعنی چه؟
نام یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز