بی قوت

لغت نامه دهخدا

بی قوت. [ ق ُوْ وَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + قوّت ) بی زور. ضعیف: این شتر قوی لاغر است وبی قوت. ( انیس الطالبین ص 202 ). و رجوع به قوت شود.
بی قوت. ( ص مرکب ) ( از: بی + قوت ) بی غذا. بی خوراک.

فرهنگ فارسی

بی غذا. بی خوراک

جمله سازی با بی قوت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 زندگی بی قوت اعجاز نیست هر کسی دانندهٔ این راز نیست

💡 مانده ام در خانه صیاد از بی قوتی می شکستم صد قفس را گر پری می داشتم

💡 شهش گفتا که هان ای زال مسکین تو بس بی قوتی و خلق چندین

💡 روزگاری شد که رنجورم ز پا افتاده ام کرده از بی قوتی موی سرم ترک کلاه

💡 همه در عین خاک افتاده مجروح بمانده جملگی بی قوت و بی روح

💡 بی قوت رای تو خرد نیست مگر سست بی آتش طبع تو هنر نیست مگر خام