لغت نامه دهخدا
بداعتقاد. [ ب َ اِ ت ِ ] ( ص مرکب )آنکه اعتقادش بد است. بداندیشه. بدفکر:
چون وزیر ماکِربداعتقاد
دین عیسی را بدل کرد از فساد.مولوی.به نیت غزا و جهاد کفار بداعتقاد بکنار دریای گنگ رفته. ( حبیب السیر ج 3 ص 155 ).
بداعتقاد. [ ب َ اِ ت ِ ] ( ص مرکب )آنکه اعتقادش بد است. بداندیشه. بدفکر:
چون وزیر ماکِربداعتقاد
دین عیسی را بدل کرد از فساد.مولوی.به نیت غزا و جهاد کفار بداعتقاد بکنار دریای گنگ رفته. ( حبیب السیر ج 3 ص 155 ).
آنکه اعتقادش بداست بد اندیشه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پرستش تو ز نیک اعتقادی اهلی است طریق اهل محبت بد اعتقادی نیست
💡 رقیبان حال من باور نمی دارند اگر سوزم الهی آتشی در مردم بد اعتقاد افتد
💡 کجاست صوفی بد اعتقاد بی ناموس کجاست شیخ ریا کار می پرست آزار