سوزم
لغت نامه دهخدا
سوزم. [ زَ ] ( اِ ) ماست چکیده. ( ناظم الاطباء ). رجوع به سوزمه شود.
فرهنگ فارسی
ماست چکیده
جمله سازی با سوزم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به هر باغی که سوزم بی تو از ژاله چه باک آنجا که چون باران گدازد زآه گرمم در هوا ژاله
💡 نیم پروانه آتش که پر و بال خود سوزم منم پروانه سلطان که بر انوار میگردم
💡 بخدا اين جوان پسر من است. دلم بخاطر اندوه او بريان است و مى سوزم و مى سازم !حضرت دستور داد، زن دست پسر خود را بگيرد و با آزادى با هم زندگى كنند و ازبرادرانش واهمه نداشته باشد.
💡 چراغم سوزم و خاموش بنشینم نه تارم من که کار بستهام از نالههای زار بگشاید
💡 پایمالت گر شود گل داغ می سوزم ز رشک چون به بزم دیده می آیی ز راه دل بیا
💡 من از حیرت نمیدانم حدیث خویشتن گفتن ز قول اوحدی بشنو سخنهای جگر سوزم