لغت نامه دهخدا
بدمعاش. [ ب َ م َ ] ( ص مرکب ) کسی که معیشت و گذران او فراخ نباشد. ( ناظم الاطباء ). بدروزگار و بدزندگانی. ( آنندراج ). || بدپیشه و فاسق. ( ناظم الاطباء ).
بدمعاش. [ ب َ م َ ] ( ص مرکب ) کسی که معیشت و گذران او فراخ نباشد. ( ناظم الاطباء ). بدروزگار و بدزندگانی. ( آنندراج ). || بدپیشه و فاسق. ( ناظم الاطباء ).
( صفت ) ۱ - کسی که معیشت او فراخ نباشد بد روزگار بد روزی. ۲ - بد پیشه فاسق.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بیتکلف بود هستی لیک فکر بد معاش جامهٔ عریانی ما را گریبان دارکرد
💡 سوز دلم به حال جگرگوشه ات حسین کوشد شهید از ستم قوم بد معاش