لغت نامه دهخدا
باقول. ( ع اِ ) کوز. کوب. ( از تاج العروس ).
باقول. ( ع اِ ) کوز. کوب. ( از تاج العروس ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اول اينكه: غرض از ذكر كلمه (حق ) اين است كه بفهماند خلقت آسمانها و زمين به حقبوده و (حق ) وصف آن است. و ما در چند صفحهقبل معناى حق بودن فعل و قول خدا را بيان كرديم. و اما اينكه بعضى از مفسرين گفتهاند كه معناى اين كلمه اين است كه: (خداوند آسمانها و زمين را باقول حق آفريده )، معناى بعيدى است.
💡 از آنچه گذشت اين معنى به دست آمد كه جمع ميان اينكه: (قدر در كار نيست ) و مياناينكه (براى آدمى مشيت و قدرت نيست ) جمع بين دوقول متنافى است، زيرا گفتن اينكه قدر در كار نيست ملازم است باقول به استقلال آدمى در مشيت و قدرت، و گفتن اينكه قدر هست، ملازم است باقول به نفى استقلال در مشيت و قدرت، با اينحال چطور ممكن است كسى منكر قدر بوده و در عينحال منكر مشيت و اراده آدميان هم باشد؟.
💡 مفسرين، گذشته از اين اختلاف، اختلاف ديگرى در معناى(قل الروح من امر ربّى ) دارند كه آيا اين جواب، جواب مثبتى است، يا آنكه طفره رفتناز جواب و توجه نكردن به سؤ ال است، وجوه و اقوالى كه در معناى روحنقل كرديم از نظر مناسبت با اين دو قول مختلفند، پاره اى از آناقوال با قول اول مناسبند، و پاره اى ديگر باقول دوم، كه اگر دقت فرموده باشيد ما در نقل هر يك از آناقوال اشاره به اين جهت نيز كرده ايم.