لغت نامه دهخدا
خراشی. [ خ َ شی ی ] ( ع اِ ) خَدو. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( تاج العروس ). || خلط سینه. ( منتهی الارب ) ( تاج العروس ). بَلغَم. ( منتهی الارب ). یقال: القی من صدره خراشی؛ انداخت از سینه خود بلغم. ( از ناظم الاطباء ).
خراشی. [ خ َ شی ی ] ( ع اِ ) خَدو. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ) ( تاج العروس ). || خلط سینه. ( منتهی الارب ) ( تاج العروس ). بَلغَم. ( منتهی الارب ). یقال: القی من صدره خراشی؛ انداخت از سینه خود بلغم. ( از ناظم الاطباء ).
خدو یا خلط سینه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر لحظه بغمزه دل ریشم چه خراشی روی از نظرم پوشی و خون از مژه پاشی
💡 خطی ز مشق یقین گل نکرد از من بیدل چو حرف شبهه، خراشی به هر کتاب رساندم
💡 جای اثر ساز وفا سینه خراشی است کز تار نفس ناله زنجیر برآید
💡 تو گرم نه دل خراشی نکنم فغان و ناله به خراش زخمی افغان زدل جرس برآید
💡 چندم خراشی از سخن تلخ سینه را آزار تا کی این دل چون آبگینه را
💡 دلی که نیست خراشی در او زمینگیر است زری که سکه ندارد روان نمیباشد