مغن

لغت نامه دهخدا

مغن. [ م ُ غ ِن ن ] ( ع ص ) رودبار بسیارعلف. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
مغن. [ م َ ] ( معرب،اِ ) یکی از مواد شیمیایی ( بی اکسید منگنز ) که در ساختن لعاب قهوه ای به کار می رود. مغن در کوههای اطراف تهران و نایین وجود دارد. ( از فرهنگ فارسی معین ).
مغن. [ م ُ غ َ ] ( اِ ) آتش پرستان. ( آنندراج ). و رجوع به مغ و مغان شود.

فرهنگ فارسی

( اسم ) یکی از مواد شیمیایی که در ساختن لعاب قهوه یی بکار رود. مغن در کوههای اطراف تهران و نایین وجود دارد.
رود بار بسیار علف

جمله سازی با مغن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای مغنی تو بزن رود به آهنگ عراق زاهدا رو که تو با صوت حجاز آمده‌ای

💡 اینقدر صوت مغنی چون زند ناخن به دل حسن مستوری اگر در پردهٔ آواز نیست

💡 و برزوا لله جميعا فقال الضعفوا للذين استكبروا انا كنا لكم تبعافهل انتم مغنون عنا من عذاب الله من شى ء قالوا لو هدينا الله لهدينكم سواء علينا اجزعناام صبرنا ما لنا من محيص (21)

💡 و إ ذ يتحاجون فى النار فيقول الضعفؤ ا للذين استكبروا إ نا كنا لكم تبعافهل اءنتم مغنون عنا نصيبا من النار(47)

💡 مرا شد نکته باریک از خیال آن میان جامی مغنی کو که بر عود سخن این تار بربندم

💡 مدعی سررشتهٔ وصلت به چنگ آورده است هست زلف در همت اینک به این مغنی گواه