بی کامی

لغت نامه دهخدا

بی کامی.( حامص مرکب ) ناکامی. بی مرادی. محرومیت:
دل از هم کام و هم شادی گسسته
ز بی کامی به تنهایی نشسته.نظامی.ز بی کامی دلم تنهانشین است
بسازم گر ترا کام اینچنین است.نظامی.بعمر خویش کسی از تو کام برنگرفت
که در شکنجه بی کامیش نفرسایی.سعدی.

فرهنگ فارسی

ناکامی. بیمرادی. محرومیت.

جمله سازی با بی کامی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بی کامی به زکامرانی بی عشق خود هیچ بود حال جوانی بی عشق

💡 ز بی کامی دلم تنها نشین است بسازم گر ترا کام اینچنین است

💡 که روز کامرانی گر بدان حال از آن بهتر که بی کامی به صد سال

💡 نه خورد و نه خواب و نه آرام و کام به بی کامی اندر بدن شادکام

💡 به بی کامی نگویی کام او ده که بیجانی ز بیکامی مرا به

گس یعنی چه؟
گس یعنی چه؟
نخودچی یعنی چه؟
نخودچی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز